سه هجوم به بیت وحی به روایت تاریخ


علی میرزاییسه‌شنبه 03 اسفند 1400
10,9امتیاز علمی این اثر

هجوم اول به بیت وحی:

بعد از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم امیرالمومنین علیه السلام در خانه نشست و مشغول به جمع آوری قرآن شد (همانطور که پیامبر صلی الله علیه و آله به آن حضرت وصیت کرده بودند)[1]

زبیر و مقداد از کسانی بودند که از بیعت با ابوبکر سر باز زدند و برای مشورت در امورشان نزد امیر المومنین می آمدند.

در اینحال که عده ای نزد آن حضرت بودند عمر آمد و با حضرت زهرا سلام الله علیها صحبت کرد و قسم خورد که:

اگر مخالفین از بیعت با ابوبکر در خانه شما جمع بشوند دستور میدهم که خانه تان را آتش بزنند [2]

در این هنگام فاطمه به درب خانه آمد و فرمود: «..... شما جنازه پیامبر را پیش ما رها کردید ..... و حق ما را ادا نکردید»

عمر نزد ابوبکر آمد و به او گفت:

« چرا از این متخلف(امیرالمومنین) بیعت نمی گیری [3] همه مردم با تو بیعت کرده اند الا این مرد و اهلبیت و آن تعدادی که نزد او هستند»  [4]

عمر گفت: « به سوی علی بفرست تا بیعت کند پس همانا ما بر چیزی نیستیم(به جایی نرسیده ایم) مگر علی بیعت کند و اگر بیعت کند ما در امان هستیم»[5]

پس قنفذ را به درب خانه امیر المومنین علیه السلام فرستادند و به او گفتند که به حضرت بگوید: « دعوت خلیفه رسول خدا را اجابت کن.»

قنفذ رفت و چیزی نگذشت که برگشت و به ابوبکر گفت:

(علی فرمود): پیامبر غیر از من خلیفه ای ندارد (تو خلیفه نیستی که خود را اینگونه نامیده ای) [6]

عمر خشمگین شد و گفت:

..... امر بر ما مستقیم نمی شود تا اینکه او را بکشیم من می روم و سر آن را می آورم ابوبکر گفت:

(عمر) بنشین ولی عمر از نشستن ابا کرد پس ابوبکر او را قسم داد و سرانجام عمر نشست و گفت:

ای قنفذ برگرد و به او بگو دعوت ابابکر را اجابت کن

قنفذ رفت و گفت:

ای علی ابابکر را اجابت کن

امیر المومنین فرمود:

من نسبت به اجابت دعوت او مشغولیت دارم (زیرا حضرت در حال جمع آوری قرآن بودند) و کسی هم نیستم که وصیت رفیق و برادرم را ترک کنم (ای قنفذ) برگرد بسوی ابوبکر و ظلمی که بر آن اجتماع کردید [7]

هجوم دوم به بیت وحی:

در اینحال ابوبکر عمر را به همراه عده ای به سوی آنها فرستاد [8]

عمر آمد و آنها را فراخواند ولی آنها از خروج اباء کردند پس عمر طلب هیزم کرد و گفت:

قسم به کسی که جان عمر به دست اوست یا خارج می شوید یا خانه را با اهلش به آتش میکشم

به عمر گفته شد ای اباحفص فاطمه در خانه است (یعنی این چه دستوری است که می دهی میخواهی فاطمه را هم به آتش بکشی) عمر گفت:

هرچند که فاطمه هم در خانه باشد (او را هم به آتش می کشم) [9]

سپس عمر اذن ورود بر آن جمعیت را خواست ولی به آن اذن ندادند پس عمر سروصدا به راه انداخت و شلوغ کرد [10]

پس در این هنگام زبیر از خانه بیرون آمد در حالیکه شمشیرش از غلاف بیرون بود [11] و گفت شمشیرم در غلاف نمیبرم تا اینکه با علی بیعت شود [12] و به طرف عمر رفت تا اینکه و را با شمشیر بکشد پس در این هنگام خالد بن ولید سنگی را به سوی او پرتاب کرد و سنگ به پشت گردن و سر او اصابت کرد و شمشیر از دست زبیر افتاد [13]

در این هنگام ابوبکر گفت:

جلوی این سگ را بگیرید [14] چهل نفر زبیر را احاطه کردند [15] پس هر کسی که در خانه امیرالمومنین علیه السلام بود خارج شد و بیعت کرد مگر حضرت امیر علیه السلام [16]

عمر به ابوبکر گفت چه چیزی مانع تو شده است که برای بیعت به سوی علی نمیفرستی [17] و اگر تو این کار را نمی کنی من این کار را می کنم پس عمر به صورت خشمگین از مسجد خارج شد و خطاب به اهل قبائل و عشائر ندا می زد:

خلیفه رسول خدا را اجابت کنید.....

پس مردم از هر ناحیه و مکانی جواب ندای او را دادند و مردم در کنار مسجد رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم اجتماع کردند

و عمر بر ابوبکر داخل شد و گفت:

برای تو گروهی و نفراتی گرد هم آمدند [18] پس ابوبکر به عمر گفت: چه کسی را ( برای بیعت گرفتن) به سوی او(امیرالمومنین علیه السلام) بفرستیم؟

عمر گفت:

قنفذ را بسوی او می فرستیم که او مردی بی پروا و خشن است..... پس او را به همراه عده ای راهی کن [19]

عمر به قنفذ گفت:

آنها را از خانه خارج کن و بیرون بیاور .... و اگر خارج نشدند هیزم بر در خانه شان جمع کنید و به آنها اعلام کن اگر برای بیعت نیایند خانه را به آتش می کشیم [20]

قنفذ روانه شد و از علی(علیه السلام) اجازه ورود به خانه را خواست اما حضرت به آنها اجازه ندادند اصحاب و همراهان قنفذ به سوی ابوبکر و عمر برگشتند در حالیکه آن دو در مسجد نشسته بودند و مردم اطرافشان بودند گفتند:

به ما اجازه ورود به خانه داده نشد

عمر گفت:

برو و اگر به شما اجازه داده شد که هیچ و اگر اجازه داده نشد بدون اذن داخل خانه شوید افراد برگشتند و اجازه ورود خواستند

حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمودند:

من مانع شما می شوم از اینکه بدون اجازه وارد خانه من شوید

در این حال اصحاب قنفذ برگشتند ولی قنفذ بر نگشت و اصحاب قنفذ به ابوبکر و عمر گفتند:

فاطمه سلام الله علیها این چنین فرمودند و مانع شدند از اینکه ما بدون اجازه وارد خانه شویم

ماجرای هجوم آخر

عمر خشمگین شد و گفت:

ما را با زنها چکار؟

و به مردم اطرافش دستور داد که در پی جمع آوری هیزم باشند [21] در این حال ابوبکر به عمر گفت:

او را (یعنی امیر المومنین علیه السلام) با خشن ترین حالت نزد من بیاور[22]در این حال عمر به همراه جماعتی زیاد از نزد ابوبکر رفت [23]

در تعداد این جماعت روایات مختلفی ذکر شده است و در روایتی است که تعداد این جماعت سیصد نفر بوده است [24]

عمر به آنها گفت در جمع آوری هیزم شتاب کنید [25] پس مردم هیزم [26] و آتش [27] آوردند و عمر در حالیکه با او فتیله ای از آتش بود آمد پس همگی به سوی منزل علی علیه السلام روانه شدند در حالیکه به طور یقینی تصمیم بر آتش زدن خانه و اهل آنرا گرفته بودند[28]

حضرت فاطمه سلام الله علیها پشت در نشسته بودند و سر درد بودند و جسم شریفشان در وفات رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم رنجور و لاغر شده بود [29] وقتیکه حضرت جماعت را دیدند درب خانه را به روی آنها بستند و حضرت شک نداشت که آنها بدون اجازه وارد خانه نمی شوند[30]

عمر صدازد:

ای پسر ابوطالب درب را باز کن [31] به خدا قسم باید برای بیعت با خلیفه رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیایی و اگر خارج نشوی و بیعت نکنی آتش را بر روی تو پرتاب می کنم[32]

حضرت فاطمه سلام الله علیها پشت درب خانه آمد و ایستاد و فرمود:

ای گمراهان دروغگو چه می گویید؟ وچه می خواهید؟......

حضرت فرمودند:

چه می خواهی ای عمر؟

عمر گفت:

پسر عمویت را چه شده است که تو را برای جواب روانه کرده و خود در خانه نشسته؟

حضرت در جواب فرمودند: طغیان و سرکشی تو ای شقی باعث شد که او مرا بفرستد و حجت را بر تو اقامه کند در حالیکه هر گمراهی پیرو هوای نفس است

((در این هنگام عمر کلامی گفت که حقیر را توان نوشتن آن نیست))

پس حضرت فرمودند: ..... ای عمر آیا مرا از حزب شیطان می ترسانی؟ در حالیکه حزب شیطان ضعیف است

عمر گفت:

اگر علی علیه السلام خارج نشود من با هیزم بسیار آمده ام آنها را بر اهل این خانه آتش می زنم و هرکسی را که در اوست به آتش می کشم و می سوزانم یا اینکه علی علیه السلام را برای بیعت می کِشم و می برم[33]

حضرت فاطمه سلام الله علیها فرمودند:

ای عمر ما را با تو چه کار است؟ چرا ما را رها نمیکنی؟

عمر گفت:

درب را باز کنید و الا خانه تان را به آتش می کشیم [34]

حضرت فرمودند:

ای عمر آیا فرزندانم را هم به آتش میکشی؟

عمر گفت:

بله بخدا قسم این کار را انجام میدهم مگر اینگه علی خارج شود و بیعت کند [35]

حضرت فرمودند:

وای بر تو ای عمر این چه جراتی است که در مقابل خدا و رسول خدا پیدا کردید؟ تو میخواهی نسل رسول خدا را قطع کنی و نور الهی را خاموش کنی در حالیکه خدا تمام کننده نورش است؟

((عمر این هنگام جسارتی کرد که بنده را طاقت نوشتن آن نیست))

«حضرت در این لحظات با اشک از این گروه نزد خداوند شکایت کردند» [36]

حضرت فرمودند:

ای عمر از خدا نمی ترسی که میخواهی وارد خانه من شوی و به خانه من هجوم آوری؟ اما عمر از قصدش منصرف نشد [37]

در این هنگام عمر دستور داد هیزم ها را در اطراف خانه بگذارند و خودش با شعله ای آمد [38] در حالیکه فریاد میزد:

خانه را با هرکسی که در آن هست به آتش بکشید [39]

در این هنگام حضرت فاطمه سلام الله علیها با صدای بلند فرمودند:

ای پدرم ای رسول خدا بعد از تو چه ها که از پسر خطاب(عمر)و پسر ابو قحافه(ابوبکر) به ما نرسید

در این هنگام گروهی از مردم با شنیدن صدای حضرت و گریه ایشان از قصد خود منصرف شدند در حالیکه عمر با عده ای هنوز بر مقصود خود باقی مانده بودند [40]

عمر آتش را به سمت درب پرتاب کرد [41] پس آتش چوب های درب خانه را فرا گرفت [42] و دود وارد خانه میشد [43] در این هنگام قنفذ دستش را به داخل خانه برد تا درب خانه را باز کند [44] حضرت فاطمه سلام الله علیها با دو بازویش درب را گرفت تا مانع ورود آنها به خانه بشود و فرمود:

شما را به خدا و به پدرم رسول الله قسم می دهم که ما را رها کنید و برگردید

در این لحظه عمر تازیانه را از قنفذ گرفت و با آن به بازوی حضرت زد پس تازیانه دور دستان حضرت پیچید و جای آن مثل بازوبندی سیاه بر دستان حضرت باقی ماند [45]

در این هنگام عمر با پایش به درب خانه زد و درب را شکست [46] و درب خانه را با پایش از جا کند [47] و فاطمه زهرا سلام الله علیها را بین درب خانه و دیوار به شدت فشرد به حدی که از شدت فشارد نزدیک بود روح از بدن مطهر حضرت خارج شود و در این هنگام میخ به سینه حضرت فرو رفت [48] و خون از سینه حضرت جاری شد [49] پس حضرت به صورت به زمین افتاد در حالیکه آتش زبانه میکشید [50] و حضرت فریاد زد:

آه پدر ای رسول خدا اینگونه با حبیبه و دختر تو رفتار میکنند و آه ای فضه مرا دریاب که به خدا قسم فرزندم را کشتند و حضرت به دیوار تکیه زده بودند و محسن بن علی سقط شد [51] در این لحظه عمر وارد خانه شد و از روی مقنعه به صورت حضرت سیلی زد که بر اثر سیلی گوشواره از گوش حضرت کنده شد و بر زمین افتاد [52] حضرت امیرالمومنین علیه السلام با چشمانی سرخ از داخل منزل بیرون آمد و عبایش را بر روی بدن حضرت فاطمه سلام الله علیها انداخت و او را در آغوش گرفت و فضه را صدا زد که فضه سرورت را دریاب زیرا بر اثر لگد زدن و افتادن درب خانه فرزندش محسن سقط شده است حضرت امیرالمومنین علیه السلام فرمودند:

محسن به جدش رسول خدا ملحق شد و نزد او شکایت میکند و حضرت به فضه فرمودند او را در انتهاء خانه دفن کن [53]

هنگامى كه حضرت امير با اين منظره مواجه شد از جاى برخاست و كمربند عمر را گرفت او را از جاى كند و بر زمين افكند آنگاه بينى و گردن وى را كوبيد و تصميم گرفت كه او را به قتل برساند ولى بياد دستور پيغمبر معظم اسلام آمد كه به آن حضرت فرموده بود:

بايد صبور و شكيبا باشى لذا به وى فرمود:

اى پسر صهاك قسم به حق آن خدائى كه حضرت محمّد را به مقام نبوت گرامى داشت اگر نه چنين بود كه من بخاطر امر خدا بايد صبر كنم تو ميفهميدى كه نميتوانستى داخل خانه من شوى

عمر همچنان طلب کمک ميكرد

بعد از اين جريان مردم در ميان خانه على ريختند و بر آن حضرت غلبه يافته و ريسمان به گردن مقدسش انداختند [54] و طبق برخی از نصوص گریبان حضرت را گرفتند و او را به سمت مسجد میکشیدند

در این هنگام حضرت زهرا سلام الله علیها فریاد زدند و آنها را به خدا قسم دادند [که حضرت امیر را رها کنند][55] و ایشان بین آن جمعیت و بین حضرت امیر حائل شدند تا مانع بردن حضرت امیر به مسجد بشوند و فرمودند:

به خدا قسم شمارا رها نمیکنم و نمی گذارم پسر عمویم را اینگونه ظالمانه ببرید وای بر شما چقدر سریع به خدا و رسولش نسبت به ما اهلبیت خیانت کردید [56]

در این هنگام عمر به قنفذ دستور داد تا حضرت را با تازیانه اش بزند پس قنفذ با تازیانه اش بر پشت و پهلوی حضرت زد تا اینکه حضرت را به مشقت [گریه] انداخت و اثر تازیانه بر جسم شریف حضرت باقی ماند [57] هم چنین قنفذ تازیانه را بر صورت مبارک حضرت زد و تازیانه به چشم مبارکشان اصابت کرد [58] همچنین خالد بن ولید حضرت را با غلاف شمشیر کتک زد [59] و در برخی از نقل ها آمده است که عمر به اطرافیانش دستور داد که حضرت فاطمه سلام الله علیها را کتک بزنند در این هنگام تازیانه های زیادی برای زدن دختر رسول خدا بالا رفت و آنقدر حضرت را با تازیانه زدند که از جسم شریف حضرت خون جاری شد[60]

[1] تفسیر فرات ص399-398

[2] المصنف لابن ابی شیبه ج14ص267

[3] الامامه و السیاسه ج1ص19

[4] کتاب سلیم ص 249

[5] کتاب سلیم ص82

[6] تفسیر عیاشی ج2ص67-66

[7] کتاب سلیم ص249

[8] الاحتاج 80

[9] الامامه و السیاسه ج1ص19

[10] الرسائل الاعتقادیه ج1ص447

[11] تاریخ الطبری ج3ص202

[12] الکامل لابن الاثیرج2ص325

[13] الاختصاص ص186

[14] امالی شیخ مفیدص 49-50

[15] بحارالانوارج30ص291

[16] الکافی ج8ص245

[17] کتاب سلیم ص83

[18] الکوکب الدری ج1ص194-195

[19] کتاب سلیم ص89

[20] الجمل ص 117

[21] کتاب سلیم 83

[22] انساب الاشراف ج1 ص 587-588

[23] شرح نهج البلاغه ج 6 ص 49

[24] جنات الخلود ص 19

[25] دلائل الامامه ج2

[26] موتمر علماء بغدادص63

[27] الهدایه الکبری ص 178-179

[28] العقد الفرید ج4 ص 242

[29] کتاب سلیم ج2 ص 86

[30] تفسیر عیاشی ج2ص67

[31] کتاب سلیم ص 250

[32] کتاب سلیم ج2 85

[33] بحار الانوار ج 30 ص 293

[34] کتاب سلیم ص 83-84

[35] کامل بهائی جلد2 صفحه 24

[36] الهدایة الکبری صفحه 407

[37] کتاب سلیم صفحه 84

[38] تفسیر عیاشی جلد2 صفحه 308

[39] الملل و النحل جلد1 صفحه 57

[40] الامامه و السیاسة جلد 1 صفحه20

[41] کتاب سلیم صفحه 250

[42] الهدایة الکبری صفحه 47

[43] الشافی سید مرتضی جلد3 صفحه 241

[44] الهدایة الکبری صفحه 407

[45] الهدایة الکبری صفحه 407 و بحار الانوار جلد 53 صفحه 13

[46] تفسیر عیاشی جلد 2 صفحه 67 و الاختصاص صفحه 186

[47] دلائل الامامة جلد 2

[48] موتمر علما بغداد صفحه 63

[49] الکوکب الدری صفحه 194 و 195

[50] الهدایة الکبری صفحه 178-179

[51] دلائل الامامة جلد 2 و بحار الانوار جلد 30 صفحه 294

[52] الهدایة الکبری صفحه 179 و 407

[53] الهدایة الکبری صفحه 408

[54] بحارالانوار جلد 43

[55] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد 2 صفحه 50

[56] الکوکب الدری صفحه194و195

[57] علم الیقین جلد2 صفحه 686-688

[58] سیرة الائمة الاثنی عشر جلد1 صفحه 145

[59] الکشکول صفحه 83و84 و حدیقة الشیة صفحه30

[60] موتمر علماء بغداد صفحه 63

این نوشته را به اشتراک بذارید :
کپی کردن لینک

گفتگو راه تعامل

اگر در مورد این نوشته سوالاتی دارید و یا اینکه فکر میکنید اشکالاتی دارد ، بهترین راه گفتگو مستقیم با نویسنده و سایر کاربران است

← حساب کاربری خود را ایجاد کرده و گفتگو را شروع کنید